عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : سه‌شنبه 05 دی 1391
بازدید : 211
نویسنده : vaezi1992

 

سکانس اول :

یک روزی نوشتم برای خدا که مرا به مرگ دوستانم و فامیلم امتحان نکن  …. حالا ؟ .. حالا باید بنویسم اینقدر مرا سر دوراهی احساس و عقل قرار نده  . وقتی عاقلانه اش فریاد می زند که برو پشت سرت را هم نگاه نکن و احساسی اش ؟ …. آخ …. آخ ...

سکانس دوم :

ای کاش یک نفر بود که میفهمید اینها که مینویسم نوشتنش آنقدر ها هم آسان نیست … له می‌شود دلم زیر سنگینیه کلمات …

سکانس سوم:

گاهی فکر میکنم ممکن است آن قدر دیر شود که دستمان دیگر به هیچ جای این زندگی لعنتی بند نباشد …می دانم که هیچ وقتِ خدا زمان به اندازه ی کافی نیست…

 


 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران