عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : سه‌شنبه 05 دی 1391
بازدید : 218
نویسنده : vaezi1992

 

سکانس اول :

یک روزی نوشتم برای خدا که مرا به مرگ دوستانم و فامیلم امتحان نکن  …. حالا ؟ .. حالا باید بنویسم اینقدر مرا سر دوراهی احساس و عقل قرار نده  . وقتی عاقلانه اش فریاد می زند که برو پشت سرت را هم نگاه نکن و احساسی اش ؟ …. آخ …. آخ ...

سکانس دوم :

ای کاش یک نفر بود که میفهمید اینها که مینویسم نوشتنش آنقدر ها هم آسان نیست … له می‌شود دلم زیر سنگینیه کلمات …

سکانس سوم:

گاهی فکر میکنم ممکن است آن قدر دیر شود که دستمان دیگر به هیچ جای این زندگی لعنتی بند نباشد …می دانم که هیچ وقتِ خدا زمان به اندازه ی کافی نیست…

 


 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید