عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : سه‌شنبه 05 دی 1391
بازدید : 258
نویسنده : vaezi1992

 

 

نگاهت كه ميكنم دلم قنج ميرود براي دردهايي كه بي صدا و خاموش با شانه هاي نحيفت حمل ميكني و من ميبينم و كاري از دستم نمي آيد . اين روزها كه روبه بهبود هستي ، غم گنگي در چشمانت است كه من هيچ وقت نديده بودم . آن روزهايي كه شروع بيماري ات بود نميداني با چه استرسي بيدار ميشدم و چطور زل ميزدم به تو تا در خواب نفس بكشي و من خيالم راحت شود كه امروز هم يك صبح عادي است ... نميداني چه استرسي را تحمل كردم و چه ترسي را ...

كاش ميشد ، كاش ميتوانستم رفتارهايي كه تو را وا ميدارد به حرص ، به خودخوري ، به اعصاب خردی ات دور كنم ازتو ... 

اين روزها فقط خواسته ام اين است دوباره برخيزي ، روي پاي خودت ، بروي ، بيايي ، دور خودت بچرخي و كار بكشي از تن نحيفت و من ببينم و شكر كنم كه هستي ، كه وجودت تصميم گيرنده است ، كه وجودت با تمام كاستي ها ، با تمام غر غر كردن هايت گرم است .

ميداني ... ؟!!! ما عادت كرده ايم لبریزباشيم  از حرف و بمانيم رویِ خط سکوت. من اصلا دلم نميخواهد سهم اين روزها ي تو از اين روزهاي من  بغض باشد و نگراني . من خوب دلهره و استرست را ميفهمم وقتي از نگاهم و از حالم ميداني كه درونم پر از آشوب است . كه ياد نداده اي و ياد نگرفته ايم به لب بياوريم درد هايمان را ... ولي خوب ميدانم بي تاب بي تابي هايم ميشوي .

خوب ميدانم پس از هر نمازت وقتي ملتمسانه دستهايت را بالا ميبري براي من چه از پروردگارت ميخواهي  ، ميدانم چقدر دلنگران  من و زندگي من و اين روزهاي من هستي  ، دردت را خوب لمس  ميكنم ... اما چه كنم كه چاره ايي جز اين ندارم . تو خوب ميداني من براي تو و به خاطر تو چند باری  تلاش كردم كه خودم را وفق بدهم به شرايطي كه تو برايم ميخواهي ، نيت كردم به پشتوانه دعاي تو دل به دريا بزنم و پيش بروم اما نشد ، تو كه خودت خوب ميداني ، نشد ... نتوانستم ، نشد كه دل به دريا بزنم ، نشد كه بسپرم خودم را به آينده ، نشد ...  پس لا اقل حرص مرا نخور ... پس لا اقل به من فكر نكن ... باور كن من راضي ام ، باور كن من اين بودن را پذيرفته ام بي هيچ گلايه ايي ... باور كن من به داشتني هاي اندكم خو گرفته ام و لذت ميبرم از بودنشان . لذت میلرم از تو با تمام منفي بافي هايت ، از خواهر ها و  خواهرزاده هايي كه هر كدام ساز خودشان را ميزنند ، لذت ميبرم از  اين خانه با تمام سكوتش ، از پدر با تمام حواس پرتي هايش ، از اين كوچه با در و همسايه هاي فضولي كه دارد ،از  اين مانتو  كه فرم اداره است ،  از همين زندگي كه گاهي تلخ است و گاهي مـلـس و انتهايش ميرسي به بيهودگي اش . باور كن من خو كرده ام به نگاه آدمهايي كه دلشان براي ترشيدگي ات ميسوزد ، خو كرده ام به نگاههايي كه هزار پرسش در خود دارد ، خو کرده ام به غصه هایی که مختص خودم است و عادت کرده ام به دلتنگی هایی که باید به تنهایی یدک بکشم . ... باور کن...  میدانم مادری ... اما  لا اقل غصه مرا نخور ...  

 


 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید